تبلیغات

اسلایدر

ساعت فلش

  • کد نمایش افراد آنلاین
  • روزهای پاییزی... - روزهای پاییزی 2
    تاریخ : پنجشنبه 18 تیر 1394 | 16:30 | نویسنده : Sepideh & Zahra
    سلام...خوبید...؟؟؟
    من و آجی سپیده اومدیم با یه قسمت عالی از داستان...
    عاقا اینبار من باید یه معذرت خواهی کنم از آجی سپیده...
    قرار گذاشتیم بودیم داستان و دیشب آپ کنیم اما من گفتم امروز ظهر آپ میکنم و الان دارم دیگه داستان و آپ میکنم....من تنبلم من تنبلم....
    خب حالا بدویید برید ادامه که این قسمت خیلی خوبه...

     

    نیاز

    تو گذشتم غرق بودم.صدای در منو به خودم آورد. درو باز کردم کیمیا پشت در بود با کلی وسیله و خوراکی

    -سلام.خوش اومدی. اینا چین؟

    کیمیا:علیک سلام. بیا بگیر دستم افتاد .

    چند تا از کیسه ها رو ازش گرفتم.

    کیمیا:وااای خسته شدم.تو چرا گوشیتو جواب نمیدی نیاز؟

    -گوشیم؟

    به دورو برم نگاه کردم گوشیمو ندیدم.

    -گوشیم کو اصا.نمیدونم کجا گذاشتمش.کار واجب داشتی؟

    -آره. میخواستم بریم خرید.که جواب ندادی. نه گوشیتو نه خونه رو.

    -حوصله نداشتم خونه رو از پریز کشیدم.

    -تو یه روز اگه بگی حوصله دارم من تعجب میکنم.

    -اه بیخی کیمی.

    -کیمیو مرض کیمی و درد.این شونصد هزار بار مثل آدم صدام کن

    -خیله خب بابا توام. این خرتو پرتا چیه خریدی آوردی ریختی تو خونه من؟

    -عه خوب شد گفتی داشت یادم میرفت. پنجشنبه تولد اشکانه

    -خب؟

    -میخوام براش تولد بگیرم

    -به به . کمک خواستی بگو بیام

    -هه. تو کمک خواستی بگو من بیام. تولدشو قراره اینجا بگیرم. مهمونارم دعوت کردم.

    -چییییی؟؟؟؟

    -ای دردو چییی. خو میخوام سورپرایزش کنم دیگه. کیک و سفارش دادم. میوه هم که الان خریدم آوردم. کار زیادی نداری نیاز فقط خونه رو مرتب کن و تزیین کن وسایل تزیینم گرفتم.دیگه یکم سلیقه و خلاقیت به کار بده منم میام. الان برم تا نیم ساعت اشکان از سرکار برمیگرده. اگه تونستم تا شب یه سر بهت میزنم اگرم که نشد فردا حتما میام. وای دیرم شد خدافظ

    مات و مبهوت موندم فقط بهش نگا کردم. این چی گفت واس خودش؟!!

    خرت و پرتای کیمیا رو جمع کردم گذاشتم تو آشپزخونه و رفتم بیرون یه گشتی بزنم.حدودای 7 عصر بود.رفتم پارک نزدیک خونه.خیلی تو اون پارک خاطره داشتم هروقت دلم میگرفت میرفتم اونجا.همه ی خاطرات گذشتم برام مرور میشد

    .دورادور از خانوادم خبر داشتم. خواهرم دور از چشم بابا مامانم باهام درارتباط بود. 20 سال پیش بود که پدرم بهم گفت دیگه دختری به اسم نیازنداره.دلمو شکوند.همش 25  سال داشتم که با اون همه پروت آواره ی کوچه و خیابون شدم.وضع مالی پدرم خوب بود به همین خاطر پس انداز خوبی داشتم بعضی وقتا خواهرم کمکم میکرداز بابام بیشتر پول میگرفت در حقیقت سهم منم میگرفت و بهم میداد و بیشتر از همه دوستم کیمیا. کیمیا اهل تهران نبود اما بخاطر دانشگاهش اومده بود تهران. وضع مالیشون خیلی خوب بود واسه همین باباش براش خونه خریده بود تا تو خوابگاه نمونه. مثل خواهرم بود. وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده ازم خواست برم باهاش زندگی کنم منم تو اون شرایط مجبور بودم قبول کنم تا بلکه پس اندازمو نگهدارم.

    یاد شبی افتادم که از خونه رفتم.

    ساعت 3 نصف شب بود که بهش گفتم میام خونت. یواشکی چند تا چمدونم که کل لباسا و کتاباو چند تا خرت و پرت و یادگاری بود بردم گذاشتم تو ماشین هیچکس نفهمید من رفتم.هیچکس بدرقم نکرد.هیچکس پشت سرم آب نریخت تا زود برگردم هیچکسی این کارا رو برام نکرد چون فکر نمیکردن که برم.تو این یه مورد اخلاقم به بابام رفته بود هرکاری رو که میگفتم انجام میدادم.بابام همیشه ازم چشم شنیده بود ولی این آخرین چشمی بود که بهش گفتم. آخرین و بی چون و چرا ترین چشم زندگیم.

    رسیدم خونه ی کیمیا.درو که برام باز کرد خودمو انداختم تو بغلشو تا میتونستم زار زدم. کیمیا هم همپای من گریه میکرد.وقتی به خودمون اومدیم که دیدیم صبح شده و چشمای هردومون شدن کاسه ی خون.

    کیمیا:عزیز دلم قربونت برنت برم من . کیمیا که نمرده. ول کن چند روز میگذره بعدش بابات خودش زنگ میزنه که برگرد بیا خونه

    -خدا کنه همینجوری باشه که تو میگی.ولی میدونم که نیست.

    میدنستم مطمئن بودم که بابام حرفش حرفه.حتی تو این مورد.به ساعتم نگاه کردم ساعت یازده بود تو نامه ای که به نیایش نوشته بودم بهش گفته بودم که ساعت یازدهو نیم تو کافیشاپی باشه که همیشه باهم میرفتیم اونجا.بهش گفته بودم ماشین نیارهمیخواستم ماشینمو بهش بدم تا ببره و واسه آخرین بار ببینمشو باهاش حرف بزنم.

    ساعت 20 دقیقه از یازده میگذشت که رسیدم کافیشاپ. نیایش اونجا بود

    تا از در کافیشاپ رفتم داخل اومد طرفم و بغلم کرد. رفتیم نشستیم یه گوشه خلوت و دنج. سه ساعتی باهم حرف زدیم از خاطرات بچگیامون گفتیم کلی خندیدیم. از ته دل اما تلخ.وقتی از نیایش پرسیدم امروز صبح واکنش مامان و بابا چی بود لبخند نیایش از رو لبش محو شد.لیوان آبمیوه شو زد عقب

    نیایش:هیچوقت بابارو اینجوری ندیده بودم.صبح که نامت رو خوندم و بهش گفتم خم به ابرو نیاورد.انگار نه انگار. بد تر از اون مامان. مامان خیلی بی رحم شده.اصلا برام قریبه بود. صبح برگش گفت به درک که رفته چشمش کور دندش نرم میخواست به حرف باباش گوش کنه.

    -نیایش جان بیخیال.ولشون کن.درست میشه همه چیز.گفتم بیای اینجا که هم ماشینو بهت بدم هم اینکه بگم شمارمو عوض میکنم.دیگه اون شماره رو ندارم تا عصر شاید یه شماره جدید گرفتم بهت میدمش.فقط هیچکسی نفهمه.راجع به ماشینم بگو گذاشته بودمش تو پارکینگ این مرکز خرید رو به رویی.دروغم نگفتی ماشین اونجاست اینم سوئیچش برو برش دار بگو بهت اس ام اس دادم گفتم بری برداری.نگو همدیگه رو دیدیم.نیایش اگه شد بازم همدیگه رو میبینیم اگرم که نشد بدون خیلی دوست دارم خواهر کوچیکه. دلمم برات تنگ میشه.تقاضای بورسیه دادیم با کیمیا احتمالا قبول شم قبول هم نشم خودم تصمیم گرفتم برم لندندعا کن از دانشگاه نیویورک بهم پذیرش بدن واسه بورسیه.

    -نیاز؟

    -جانم خواهری؟

    -نرو نیاز. بیا برگرد خونه. خب چی میشه باهاش ازدواج کن بعد چند ماه طلاق بگیر

    -نیایش؟ تو دیگه این حرفو نزن.

    -تو و بابا هر دوتون مثل همین. غرورتون بیشتر از هرچیزی براتون ارزش داره.

    -آدم بعضی وقتا مجبوره که غرورشو بیشتر از هرچیزی و هرکسی دوس داشته باشه.تو هم پاشو برو خونه

    -نیاز؟

    -جونم؟

    -دلم برات تنگ میشه خیلی هم تنگ میشه.مراقب خودت باش.برام دعا کن که سرنوشت منم شبیه تو نشه

    -عزیزم این سرنوشت فقط مال من بود خواهری.بسه توام اون اشکاتو پاک کن.

    -باشه. بهم زنگ بزن.منو هم فراموش نکن.

    -هیچکدومتونو فراموش نمیکنم من دوستتون دارم.امروزم مهمون من

    -دفعه قبلی که با هم اومدیم مهمون تو بودم

    -عیب نداره من خواهر بزرگم این دفعه هم مهمون من شاید آخرین بار باشه که مهمونت میکنم.

    یه خداحافظی تلخ و شیرین با خواهرم.بهترین دوستم.نمیدونستم چی پیش رو دارم و با چه چیزایی مواجه میشم.دلمون نمیومد خدافظی کنیم از هم.اما بازم من اول پاشدم و گفتم خداحافظ و رفتم

    نیایش

    نیاز رفت. ایستادم پشت شیشه ی کافی شاپ و نگاش کردم. نمیدونستم بازم میبینمش یا نه واسه همون سیر نگاش کردم. نیاز به روش نمیاورد همیشه اینجوری بود ولی از درون خورد شد.

    باشه خواهری خدافظ. خدا حافظت. دیر اومدی اما زود تر از من رفتی.

    سوار ماشین شدم آهنگ باز کردم.تا روشن شد آهنگ آخری بود که نیاز گوش داده بود منم میخواستم همونو باز کنم.

    اون میخوندو من اشک میریختم...

    لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت
    اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
    دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
    عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت
    گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم
    همسفر پرستوها میشم و بر می گردم
    گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
    گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم
    عزیز رفته سفر کی برمی گردی
    چشمونم مونده به در کی برمی گردی
    رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
    ای زعالم بی خبر کی برمی گردی
    غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم
    پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم
    پرستوهای عاشق به خونشون رسیدن
    اما چرا عزیز دل هرگز تورو ندیدم
    گفتی به من غصه نخور میرم و برمی گردم
    همسفر پرستوها میشم و بر می گردم
    گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
    گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم
    عزیز رفته سفر کی برمی گردی
    چشمونم مونده به در کی برمی گردی
    رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
    ای زعالم بی خبر کی برمی گردی
    عزیز رفته سفر کی برمی گردی
    چشمونم مونده به در کی برمی گردی
    رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
    ای زعالم بی خبر کی برمی گردی
    عزیز رفته سفر کی برمی گردی
    چشمونم مونده به در کی برمی گردی

    نیاز

     Bottom of Formتقاضای بورسیه داده بودیم.دانشجوی عمران بودیم.ترم آخر کارشناسی.آزمونای بورسیه رو داده بودیم و منتظر نتیجشون بودیم.امتحانای آخر ترم بود و دو سه تا بیشتر ازشون نمونده بود. چند ماه بود که خونه ی کیمیا بودم اما نه بابام نه مامانم هیچ خبری ازم نمیگرفتن فقط با نیایش خواهرم در ارتباط بودم.

    یه هفته گذشتو نتایج بورسیه اومد.هردو قبول شده بودیم. به نیایش خبر دادم خیلی خوشحال شد.کیمیا هم به خانوادش خبر داد . امتحانا که تموم شد رفت شهر خودشون. بچه ی شیراز بود. یه ماه مونده بود تا رفتنمون کیمیا این یه ماهو رفت شیراز منم موندم تو خونه ی اون.باباش سپرده بود تا یه خونه تو امریکا براش بخرن.موضوع منو باخانوادش مطرح کرده بود و اونام موافق بودن تا کیمیا با من زندگی کنه! خانوتده ی روشن فکری داشت. هر کس دیگه ای جای اونا بود با زندگی کردن بچشون با من مخالفت میکرد.

     روز موعود رسید داشتیم میرفتیم فرودگاه.پرواز مستقیم به امریکا نبود اول باید میرفتیم فرانکفورت و از اونجا به امریکا. دانشگاهمون تو شهر نیویورک بود.بابای کیمیا اونجا برای کیمیا خونه خریده بود منم که پس انداز خوبی داشتم میتونستم اونجا یه کاری بکنم و خوشبختانه چون جزو نفرات برتر بودیم هزینه ی تحصیل و معیشت بهمون میدادن.

     رسیدیم نیویورک و یه ورق دیگه از دفتر زندگیم باز شد.

    کیمیا:آخییییش .سلاااااام نیویورک

    نیاز:آه.

    کیمیا:چته دختر؟ چرا آه میکشی؟

    نیاز:هیچی همینجوری!

    -همینجوری؟ تو گفتی منم باور کردم! چمدوناتو بردار بریم.

    -کیمیا بیخیال حال ندارم!

    -تو کی حال داری که ایندفعه دومت باشه؟ نترس همینجا شوهرت میدم از این بی حالی دربیای! بیا بریم که کلی کار داریم. اصلا نمیدونم وسایلای خونه چیده شدن یا نه!

    -بریم.خیلی خستم. الان یه دوش آب گرم تنها چیزیه که بهش فکر میکنم.

    رسیدیم خونه.خونه ی قشنگ و مجللی بود.همه جاش مرتب بود و همه وسایلاش چیده شده بودن.دو طبقه بود و سه تا اتاق داشت. یکیشون کتابخونه بود و دوتای دیگه اتاق خواب.اتاقامونو انتخاب کردیم. واسه من هیچ تفاوتی نداشت که کدوم یکی اتاق من باشه کیمیا اتاقشو انتخاب کرد و منم اونیکی رو برداشتم. لباسامو چیدم تو کمد و رفتم دوش گرفتم و خوابیدم. چند ساعتی خوابیده بودم حسابی خستگیم دررفته بود.



  • paper | بک لینک | فروش لینک

  • دریافت کد :: صدایاب

    ساعت فلش