تبلیغات

اسلایدر

ساعت فلش

  • کد نمایش افراد آنلاین
  • روزهای پاییزی... - روزهای پاییزی 4
    تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 18:58 | نویسنده : Sepideh & Zahra
    سلام بر دوستان و همراهان عزیزتر از جان...
    خوبید ایشالا خوشید...؟؟؟
    ما آمده ایم با داستان...بله...
    عاقا بگم که آبجی سپیده ناجور از دست همتون عصبانیه و شاکی...
    ایشالا اگه این قسمت هم نظرات کم باشه و یازدید ها زیاد با رمز در خدمتتونیم...
    باشد که بینندگان خاموش چراغشون روشن شه و بیان جلو...
    خدایی واسه خودمون نمینویسیم که خودم و سپید بخونیم...برای ادامه به انرژی و روحیه ای که از شما میگیریم نیاز داریم...
    پس لطفا کامنت بذارید...
    بله دیگه موزیک ویدئو هم که اومد دیدید چقد هومن عشق شده بود...؟؟؟
    البته کامران هم خیلی عشق شده بود...(نزنم آبجی ببین تعریف کردم از عشقت...)
    خدایی من که عاشق آهنگ شدم...خیلی خوب بود...خیلیییی...
    حالا دیگه برید ادامه و داستان رو بخونید...
    نــــــــــــــــــــظــــــــــــــــــــر فــــــــــــــرامـــــــــــــــــــــــوش نـــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــه

    هومن
    یه ربعی بود كه كامران همینطور تو فكر بود.صداش كردم.به خودش اومد.
    -
    كامران؟ كامران؟كامی؟
    -
    بله؟
    -
    كجایی پسر دیر شد
    -
    چی دیر شد؟
    -
    دیشب مگه با الن و فریبرز قرار نذاشتیم.
    -
    هان.آخ آره ببخشید بریم.تا تو حاضر شی منم برم لباسای سحرو عوض كنم سر
    راه بذاریمش مهد
    -
    باشه تو ماشین منتظرم

    نیاز

    ساعت 9 صبح پنجشنبه بود.روز تولد اشکان. خونه مرتب بود و منتظر کیمیا
    بودم که برسه.داشتم تو خونه قدم میزدم یاد تولد 15 سال پیش خودم افتادم.
    بهترین تولد عمرم بود.نخواستم زیاد بهش فکر کنم.حواسمو با کار کردن پرت
    کردم که کیمیا هم رسید.
    کیمیا:سلام
    -
    سلام. اینا چیه تو دستت
    -
    لباس و کفش و خرت و پرت دیگه
    -
    اینهمه لباسو میخوای چیکار؟
    -
    آخه نمیدونم که چی بپوشم.
    -
    دیوانه! همیشه همینی. بیچاره اشکان این دوازده سال رو چی کشیده از دست
    تو من موندم.
    -
    نمیخواد تو نگران اشکان باشی.وای نیاز خونه چه قشنگ شده واقعا دستت درد
    نکنه. حسابی زحمتت دادما
    -
    خواهش میکنم شما رحمتی خانوم حالا بدو بریم  آرایشگاه که دیر.ساعت 10
    شد. تا ساعت 2 که آرایشگاه کار داریم بعدشم ساعت 4 کیک رو میارن ساعت 5
    هم مهمونات میرسن
    -
    باشه بابا هولم نکن
    -
    چه سورپرایزی بشه شوهرت امروز
    -
    آره.کاش همه چیز همونجور بشه که پیش بینی ردم
    -
    میشه بابا.

     

    هومن

      ده دقیقه ای بود که تو ماشین بودم کامران و سحر اومدن.
    سحر:عمو من بشینم بغلت
    هومن:عه خوشگل عمو خطرناکه
    -
    بابام ماشین برونه
    کامران:من برونم بشینی بغل عمو؟
    سحر:آره
    هومن:باشه عمو.
    کامران نشست پشت رول و منم نشستم کنارش و سحر نشست بغلم.رسوندیمش مهد کودک
    رسیدیم پیش الن و فریبرز. تاعصر باهم بودیم. گفتیم خندیدیم تو سروکله هم
    زدیم.ساعت 5 بود که دیگه باید میرفتیم.سحرو برداشتیم و رفتیم خونه ساعت 6
    بود که بیتا هم برگشت.
    حوصلم سررفته بود.رفتم بیرون یه گشتی بزنم.تو پارک نزدیک خونه بودم.یه
    ساعتی بود که همینجوری به رو به رو زل زده بودم. بدون اینکه به چیزی فکر
    کنم.گم شده بودم یا نه بهتره بگم گم کرده بودم خودمو زندگیمو دنیارو
    کارمو از همه مهم تر عشقمو.بی هدف شده بودم.خیلی وقت بود بی هدف
    بودم.بارون گرفت.ترسیدم زیر بارون بمونم چون میدونستم کامران غر میزنه
    پاشدم برم سمت خونه.بارون شدیدی نبود واس همین پیاده رفتم.
    همینجوری که قدم میزدم به گولدن هاوس رسیدم.یه مجتمع بزرگ شده بود تو این 15 سال.
    لبخند نشست رو لبام . یاد روزی افتادم که نیاز رو دیدم
    از دور داشتم نگاش میکردم تو غرفه با یکی از مدیرای شرکتای مهندسی بزرگ
    نیویورک داشت حرف میزد
    خیلی ازش خوشم اومده بود.میخواستم برم جلو ولی بعد فکر کردم بذارم تنها
    شه بعد.چند دقیقه ای گذشت که اون مرده رفت و منم همچنان چشمم رو غرفه
    اونا بود
    کامران:به کجا مینگری برادر؟
    -
    هان؟
    -
    میگم کجایی؟
    -
    همینجام
    -
    آره دیدم چقدرم که حضور داری اینجا
    -
    خخخخ. میگم کامران نظرت راجع به اون دختره چیه؟
    -
    کدوم؟
    -
    عه توام...همون که اشک تورو هم درآورد با حرفاش
    -
    آهان اون؟ هووووووووووم! دختر خوبی به نظر میاد چطور؟
    -
    همینجوری!
    -
    آهان همینجوری!
    -
    اوهووووم
    -
    به نظر دخترخوبی میاد. با احساسه!
    -
    یعنی چی اونوقت؟
    -
    یعنی اینکه برو ببین میتونی شماره شو بگیری یا نه!
    -
    به این میگن داداش چیز فهم
    -
    هومن کتابای فارسیتو میخونی؟
    -
    نه جدیدا زیاد وقت نمیکنم که! چطور؟
    -
    هیچی اثرات فیلمای ایرانی دارن آشکار میشن کم کم. برو تا نپریده.

     

    نیاز

    آقای اسمیت رفت و منم برگشتم سر جام نشستم.داشتم با لپ تاپ کار میکردم که
    کیمیا باز قفل کرد.
    کیمیا:نی...نیا...نیاز نیاز
    -
    هان چته باز چت شد.
    برگشتم ادامه نگاهشو گرفتم دیدم یه پسر داره میاد طرف غرفه. دقت که کردم
    دیدم یکی از هموناییه که آهنگ خوند برامون
    -
    خب چته کیمیا؟؟
    -
    نیاز هومن. هومن داره میاد اینجا
    سرمو تکون دادم و برگشتم سرکارم با لپ تاپ. کیمیا دوید طرفش و باهاش خوش
    و بش کرد.چند دقیقه بعدش من رفتم کنار کیمیا زشت بود من همونجور نشسته بودم اونجا کیمیا رفته بود پیشش..رفتم جلو:سلام

    هومن:سلام خانوم نیازنگاهی به کارتم انداخت و گفت:محمدلو...لبخندی زدم و باهاش دست دادم...

    -خوشبختم آقای...
    -
    یعنی میخواید بگید منو نمیشناسید...؟؟؟اما دوستتون که به نظر میاد خیلی خوب منو میشناسه...

    -خب راستیاتش چرا میشناسمتون ولی اوووم تقریبا دو سه تا آهنگ بیش تر ازتون نشنیدم...یکیش نمره ی بیست کلاس و نمی خوام بود...

    -جالبه...من هومن هستم...هومن جعفری

    لبخندی زدم و ادامه دادم...
    یه چیزی بگم...؟؟؟

    -بله بله...حتما...

    -من همیشه فکر میکردم شما کامران هستید اما حالا فهمیدم که کامران دوستتونه...

    دوست..؟؟؟

    -بله...مگه اون آقایی که موهای بلندی دارن دوستتون نیستن؟

    -دوستی که به جای خود هم دوست همیم هم برادر هم...

    -یعنی برادرتون هستن؟

    -بله...

    حسابی خجالت کشیدم...خیلی زشت شد...احساس کردم از خجالت لپام سرخ شده...

     

    هومن

     

    خجالت کشیده بود...چهره اش خیلی نمکی شده بود...خندیدم و گفتم:حالا خجالت نکش...

    لبخند کوچیکی زد و گفت:کار خاصی داشتید که اومدید اینجا...؟

    -گفتم بیام اینجا که طرحتون رو درست حسابی ببینم...اونایی که نشون دادن خیلی عکساش خوب نبود...

    به این بهونه رفتیم پهلوی ماکتی که از ساختمون اونجا بود و از دوستش یکم فاصله گرفتیم...

    یکم درباره ی ساختمون حرف زدیم و بعد من بدون مقدمه بهش گفتم:دوس پسر داری...؟؟؟

    چشماش چهارتا شد...با تعجب داشت بهم نگاه میکرد و به زور گفت:نه...!!!چطور؟

    همینجوری پرسیدم و دوباره سرم و کردم توی ماکت...

    یکم که گذشت رفتم پیشش و گفتم:خیلی از آشناییتون خوشبخت شدم و یه کارت ویزیت از توی جیبم در آوردم و گفتم:این شماره ی منه...

    خوشحال میشم اگه باهام تماس بگیرید...

    کارت رو گرفت و زدم از غرفه بیرون...

    رفتم سمت کامران

    -چه کردی برادر؟

    شمارمو دادم بهش...

    -به به...بزن قدش برادر...

     

     

    نیاز

     

    نمیدونم دقیقا منظورش چی بود که کارت ویزیتش رو داد...آخه شغلامون هم که خیلی به هم مربوط نبود...

    داشتم با تعجب به رفتنش نگاه میکردم...
    -
    کیمیا اومد و زد به بازوم...همونجور که به افق خیره بودم گفتم:چیه؟

    -چی گفت...

    یه ذوقی تو صداش بود...برگشتم نگاهش کردم و همینجور که داشتم میرفتم پشت لپتاپ بشینم گفتم:چی باید میگفت؟ چیزی نگفت...

    اِاِاِاِاِاِ...یعنی می خوای بگی توی این 20 دقیقه هیچی نگفتین دیگه؟؟؟حداقل ده دقیقه اش و خودم شاهد بودم چطور مثه بلبل با هم حرف میزدین...

    -ای بابا...اول از همه که یکم درباره ی سازه حرف زدیم و نوع طراحی و اینا بعد یهویی ازم پرسید دوس پسر دارم یا نه..دم رفتن هم این کارتو بهم داد به کارتی که روی میز بود اشاره کردم...

    کارت و برداشت و با خوندن شماره شروع کرد به جیغ کشیدن و بالا پایین پریدن دوییدم و دم دهنش و گرفتم برگشتم به بیرون غرفه نگاه کردم...هومن برگشته بود داشت توی غرفه رو نگاه میکرد لبخند کوچولویی زدم و اونم خندید و برگشت...

    دستم از روی دهنش برداشتم و گفتم پس چته...؟؟؟

    حالا خوب شد هومن شماره داد اگه مثلا برد پیت شماره داده بود مرده بودی به نظرم الان...

    -وای نیاز میدونی الان چند صد هزارتا دختر دوس دارن جای تو باشن؟؟؟نه میدونی...؟؟؟

    -نه نمیدونم بعدشم جای چیه من دوست دارن باشن؟؟؟دقیقا کجای زندگیم...؟؟؟

    -دوس دارن الان اینجا بودن دقیقا همینجایی که تو ایستادی...

    به خدا حاضرم جامو با خیلی ازون دخترا عوض کنم...

    اااا...توام بیخیال شو دیگه...الان فقط به اون فک کن...

    به هومن اشاره کرد زل زد توی چشمام...

     

    هومن

    از افکارم اومدم بیرون...حسابی زیر بارون خیس شده بودم.نیم ساعتی بود که رو نیمکت جلوی اون ساختمون نشسته بودم و زل زده بودم بهش...

    به خودم به همه ی خاطره ها و افکارم پوزخند زدم....

     



  • paper | بک لینک | فروش لینک

  • دریافت کد :: صدایاب

    ساعت فلش